تبليغاتX
بمیرید... بمیرید...در این عشق
 

سلام!

این وبلاگ خوبیش اینه که آدم هر وقت بخواد می نویسه، هر وقت هم نخواد نمی نویسه. بیچاره نویسنده ها، چون همیشه باید بنویسن، تا اموراتشون بگذره. به هر حال نتیجه اخلاقیش اینه که ما خیلی آدم های خوشحالی هستیم.

خب اینم یه مقدمه، یه مقدمه بعد از یه مدت زیادی ننوشتن. به دور از دنیای شلوغ پلوغ خارج و شلوغ پلوغ داخل، نشستم تو اتاق آرومو ساکتم دارم می نویسم. می­گن نوشتن ورزش فکره، واسه خاطر همین الان دارم ورزش می کنم، 1، 2 ،3، علی، 1، 2 ،3، علی ....تو هم بیا، بنویس، خیلی حال می ده. همین طور که من دارم می نویسم، می بینی چقدر آسونه. فکر کنم هنوز گرم نشدم، چون خیلی چیزایی که شما هم دوست داشته باشید بخونید و حال کنید ندارم بنویسم، حرف های فلسفی، عرفانی، شوخی­های دهه 60 لندن، اسمم ندارم روتون بذارم، شعر، گریه و زاریمم نمی یاد. حرف های غلنبه و سلنبه، صوفستایی، دیالکتیکی، سیاسی، انتقاد از رئیس جمهور محترمو گرفتن سوتی های وی و اینا هم، چی؟ ندارم. فقط دوست دارم بنویسم، همینطوری پشت سرهم، تا وقتی دلم چایی بخواد. آخ گفتم چایی ولش کن سعی می کنم بهش فکر نکنم، می خوام هنوز بنویسم،جون من همیشه دلم چایی می خواد از اونایی که خیلی داغِ! خب دیگه چی بگم! آره این چند وقتم مثل چند وقته گذشته، گذشت. زیاد بزرگ نشدم، هنوز هم همون شکلیم، فکر کنم اگه ببینیم هنوز بشناسیم!

این تیکه رو شما نخونین! امروز یه چیزای در موردت شنیدم، می­گن هر وقت می خوایی با آدم صمیمی شی، می­گی بیا پیش من، بشین حال کن، هر وقت می خوایی حال آدمو بگیری می­گی، ما اینیم دیگه داداش، حرفیه! با این تریپت خیلی حال کردم، قربون این این منو ما گفتنات بشم.

حالا بخونین! دیدی وقتی آدم خیلی خستست و خوابش می­یاد، خوابش نمی بره، نمی دونم چرا، شاید اون موقع آدم هول می­کنه، باورش نمیشه که می­تونه بخوابه، خوشحاله! (نمی دونم چرا الان اینو گفتم!) الانم انگشتم رو کیبورده و هی داره تپ تپ تایپ می­کنه، هر چی هم بهش می­گم، بابا یواش، یواش تر، می گه اینقدر حرف نزن، هیچی نگو، بذار کارمو بکنم. نمی دونم چی توکلشه! انگار باهم قهره،نمی دونم  چرا، شایدم وقت نداره، مثل خیلی از آدمای دیگه که هیچ وقت وقت ندارن! ما که سر از کار آدما در نیوردیم! شما می تونید در بیارین؟ آخ ببخشید منو ببین، شما که خوتون آدمید! هیچی بیخیال!

خب دیگه ورزش بسته! خسته نباشم. حالا دیگه برم بخوابم! همه صبحا ورزش می کنن، ما شبا. راستی می دونستید نماز وسطی، نماز صبحِ، نه نماز عصر، آخه عرب­ها روزشون از شب شروع می­شه!

یا حق  

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:15  توسط علیرضا  | 

 

 

بیشتر ناراحتی های جسمی مربوط به اعصابه احتمالاً شما هم شنیدید. آدم وقتی از لحاظ روحی

 

 مشکل داشته باشه می زنه جسمشم خراب می کنه. خیلی جالبه نه؟!!!! روح یه چیز غیرمادی و جسم

 

یه چیز کاملاً مادی، این که این دو تا چه طور با هم حرف می زنن و زبون همو می فهمند.

 

خدا می گه به هر آن چه که بنگرید نشانه ای است برای کسانی که فکر می کنند و می اندیشند.

 

من هم مثل خیلی های دیگه نگاه می کنم ولی نمی دونم چه قدر نگاهم عمیق تر از نگاه گاو......!!!!!!

 

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 23:46  توسط علیرضا  | 

 

من مانده ام چگونه می شود


بين انقلابوولي عصرارتباط برقرار كرد !!


مردم وقتي به انقلابمي رسند


- از شدت دود -
اشك مي ريزند ،


اما ولي عصرهنوز هم طرفدار دارد.


در اين چند ساله هر وقت ترافيك انقلابغوغا كرده است ،


خيلي ها از خطخارج شده اند ...
از ترس اين كه مبادا در انقلابگير كنند
و بهآزادينرسند!!


مردم وقتي به انقلابمي رسند اشك مي ريزند ،
اما ولي عصرهنوز هم طرفدار دارد.


حتي رپها هم ولي عصررا دوست دارند !!

 

 

"فرامرز حجازی"

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:21  توسط علیرضا  | 
 

دیشب عزیزی گفت:"یه آرزو کن"

گفتم:"امیدوارم امشب متولد بشم"

اینم یه آرزو به بهونه تولدم بود و چه قدر بهونه دیگه هست که راحت از کنارشون می گذریم....

خدایا چه قدر رخصت؟!!

یا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:41  توسط علیرضا  | 
 

چقدر از حرف تا عمل آدم ها فاصلست!!!!

واقعاً چه چیزی این فاصله رو به وجود میاره و چه چیزی میتونه اونو پر کنه؟ اعتقاد؟ یقین؟ ایمان؟

نمی دونم، فقط چیزی که می دونم، اینه که ما آدم ها با خودمون صادق نیستیم، هیچ وقت سعی نمی کنیم خودمون رو اونطور که هستیم بشناسیم و قبول کنیم، و به خاطر همین نمی تونیم بفهمیم چی هستیم، همیشه وانمود می کنیم اون چیزایی رو که که دوست داریم باشیم ولی عمل نمی کنیم،چون نمی دونیم چی هستیم، هنوز خودمون رو خوب نشناختیم. حالا شاید شما بپرسید این به چه درد می خوره که اول خودمونو بشناسیم؟، من اونطوری که دوست دارم و فکر می کنم ایده آلمه، زندگی می کنم!!!...و همین جاست که استراتژی ما شکست می خوره و کارمون تا آخر یکسره میشه، حالا بیا و هی زور بزن!!! آخرش میشیم همون چیزی که اول گفتم "حرفمون با عملمون یکی نمی شه".

یه نقل قولی هست که می گه: اگه ندونی به کجا می خواهی بروی به هر کجا که بروی به هدفت می رسی، اما این فقط یک سر قضیه است، سر دوم اینه که ما تا ندونیم کجا هستیم، به هر کجا که می خواهیم برویم، آخرش گم می شیم و هیچ وقت نمی تونیم راه درست رو پیدا کنیم و بی راهه می ریم، گم می شیم تو خودمون گم می شیم! بنگر چگونه خویشتنت را به اسارت گرفته ای!!!

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:39  توسط علیرضا  | 

 

 

امروز داشتم اصول مدیریت می خوندم یه مطلبی بود در مورد خلاقیت خیلی جالب بود.....یکی از روش هایی که کمک می کنه به پرورش ذهن خلاق، استفاده از مانع شکنی(Block busting) هستش که میگه برای شکستن ذهنیت های قبلی و ورود به عرصه های جدید یه سری تکنیک وجود داره که متداولترین اونا تفکر موازیه...

این شیوه رو آقای ادوارد دوبونو از خودش در کرده..ایشون روش معمول تفکر رو مثل حفر گودالی توصیف می کنه که با افزایش اطلاعات فرد، این گوداله هی عمیق تر میشه و فرد از دیدن جاهای دیگه باز میمونه...حالا چی کار باید بکنیم ..؟ گفتم یکیش تفکر موازیه! تفکر موازی نگاه فرد رو به نقاط جدید معطوف می کنه و اطلاعات و تجربه های جدید، فقط اندیشه های قبلی رو اضافه نمی کنه بلکه اونا رو تغییر می ده و الگو و ساختار جدیدی ایجاد می کنه.... اونایی  که می دونن پارادایم چیه یه خورده به ربط این دوتا چیز فکر کنن اونایی هم که نمی دونن به ربط بین فال و خلاقیت فکر کنن و ارتباطش با این قضیه تفکر موازی، خیلی جالبه.....خلاصه این که حواستون باشه توی این گودال ها گیر نکید...

 

با آرزوی موفقیت برای همه بروبچ کنکوری و الی ماشاءا.....

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 0:31  توسط علیرضا  | 
 

امروز، دفتر،کتابای قدیمی n سال پیشمو ریخته بودم بیرون، نگاه می کردم، نمی دونی چه حالی داشت،

 

 چشمم افتاد به یه دفتر قدیمی، آره دفتر خاطراتم بود برای 7 سال پیش، نشستم همشو دوباره خوندم

 

خیلی کیف داد... داشتم به این فکر می کردم که که اون موقع ها چه قدر خوب می نوشتم... چقدر راحت

 

حرف می زدم...  الان دیگه نمی تونم ...اینو مطمئنم ...این کلمه ها خیلی کم اند...

 

باید حس کرد....  باید بری زیر بارون....خیس شی...

 

یاعلی

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 21:14  توسط علیرضا  | 

 

خداوند حیطه تصمیم گیری انسان ها را نامحدود گذاشته و این نا محدود بودن هر کدام از اونا یک

 

 محدودیت اجباری را به کل مجموعه تحمیل می کنه و گزینه های تصمیم  هر کدوم رو محدود می کند.

 

حالا بگذریم...چیزی که مهمه اینه که این اندرکنش بین انسان ها در کل، یک فضای نامحدود از گزینه های

 

تصمیم به وجود میاره و در نتیجه کل سیستم مستقل از هر کدام اجزای خودش عمل می کنه....

 

بود و نبود هر یک از انسان ها هیچ بهبودی در کل مجموعه ایجاد نخواهد کرد... بود و نبود من هم در این

 

جهان اپسیلون ذره ای تاثیر روی اون نداره، روند رشد و تکامل جهان حاصل سینرژی به وجود آمده از کل

 

مجموعه هست. انیشتین هم حاصل همین سینرژی بود و نمی تونست به وجود نیاد و الی آخر....

 

 

راستی در مورد مجله اگر هنوزم به رأی خودتون اعتقاد دارید مطمئن باشید این تصمیمی که من گرفتم

 

کاملأ درست است ...تاریخ گواه این حواهد بود...

 

همچنان در کنار مجله خواهم ماند اما نه به عنوان عضو شورای عالی.....

 

 

بشکن این جام و دیگر جرعه مگیر، روی بگردان ...........منزلگه ما، نیست در این وادیه، این شمع بسوزان

 

                                                                                                             قامتیل نیشابوری

 

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 11:51  توسط علیرضا  | 
 

بچه ها امروز خیلی گل بودید.مثل همیشه....

دست همتون درد نکنه.....

دوستتون دارم...

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 19:36  توسط علیرضا  | 
 

بسمه تعالي

 

 

 

يازدهيمن نشست ساليانه مجمع عمومي مجله صنايع دانشگاه شریف برگزار مي گردد.

 

زمان : سه شنبه 10/8/84 ساعت 16 الي 17:40

مكان : سالن سمعي و بصري دانشكده صنايع.

برنامه جلسه :

1

سرود ملي و قرآن

16 الي 16:10

2

خوش آمد گويي

16:10 الي 16:15

3

گزارش دبير شوراي عالي

16:15 الي 16:30

4

گزارش بازرس

16:30 الي 16:40

5

گزارش مدير مجله

16:40 الي 17

6

معرفي كانديداهاي شوراي عالي و بازرس

17 الي 17:20

7

انتخابات

17:20 الي 17:30

8

تشکر و قدردانی از اعضای فعال مجله

17:30الی 17:40

9

مراسم افطاري

 

اسامی کاندیداهای شورای عالی

۱- شیرین اصلانی

۲- حمید جهانیان

۳- شهیده دوست محمدیان

۴- حسین صامعی

۵- آذین فرزان

۶- ناصر کرمانشاه

۷- محمدرضا محمد علی خلج

۸- علیرضا محمدی

 

اسامی کاندیداهای بازرس 

۱- رضا بخشی آنی

۲- سعید سعیدی

 

 

 

یا علی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 18:9  توسط علیرضا  | 
 

اینم واسه ممرضا جونم....

حضرت مولانا(ع) می فرمایند که :

تا نگیرد مادران را درد زه      طفل در زادن نیابد هیچ ره

یکی دیگه بریم یه حالی کنیم.... میگه:

خواندن بی درد از افسردگی است       خواندن با درد از دلبردگی است

خلاصه این که:

درد پشتم داد هم تا من ز خواب         برجهم هر نیمشب لابد شتاب

تا نخسپم جمله شب چون گاومیش    دردها بخشید حق از لطف خویش

 چاکرتم هستیم دیگه...

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 22:2  توسط علیرضا  | 
 

امروز عجب روزی بود، از صبح تا حالا تمام حالات روحی، روانی یه آدمو تجربه کردم. بالاخره 3.5 میلیون

 

بدهکاری مجله رو صاف کردم، ای تف به این روزگار، تا حالا تو عمرم تو یه روز اینقدر شر و ور نگفته بودم.

 

وقتی داشتم برمی گشتم خونه با خودم فکر می کردم که امروز روزه ام دیگه باطل باطل شده از بس

 

خالی بسته بودم، ولی جالب اینجا بود که سر افطار نمی دونم چرا اینقدر احساس خوبی داشتم، خیلی

 

آروم بودم و اصلأ وجدان درد نداشتم.فکر کنم دارم پیشرفت می کنم!!! یه ماشاءالله بگو کار خراب نشه!!!

 

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 22:17  توسط علیرضا  | 

 

 

خدایا این دنیات، خیلی کثیفه، خیلی.... چی کار کردی نوکرتم؟!!!

 

تو که اینو نمی خواستی؟ می خواستی؟!!!

 

حواست کجاست؟ هی ... با توام ... منو نگاه کن .....یه چیزی بگو لامصب...چه کردی با ما....

 

دکتر حجی می گه: سیر عمومی جامعه بشریت به سوی پیشرفت و ترقیه!!! آره؟؟؟

 

چه پیشرفتی؟ کدوم ترقی؟ به چه قیمتی؟ ای آقا...نگو دیگه برو آب بکش....

 

 

یا علی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 15:51  توسط علیرضا  | 
 

سبک بالان خرامیدند و رفتند...

چه ساده و چه به سادگی رفتند.....

 

نیمه شعبان هم گذشت! دریغا! دریغا! که امسال هم نیز در خیابان ولیعصر هیچ کس به اندازه آقا غریب نبود.

یا علی

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 20:15  توسط علیرضا  | 
 

من نکردم امر تا سودی کنم                   تا که من بر بندگان جودی کنم

                                                                               (مثنوی.دفتر دوم ۲۶۳۲)

خداوند انسان را برای چه آفرید؟ برای که؟

می گوید نه به خاطر خودم

به خاطر خودت

مگر  من خودم چیزی بودم غیر از خودش؟

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 22:18  توسط علیرضا  | 
 

 

ای برادر تو همان اندیشه ای                   مابقی تو استخوان و تیشه ای

 

                                                                                    (مثنوی، دفتر دوم، ۲۷۷)

 

ای ساده بگو از چه سخن می گویی تو

 

از چه سخن

 

چه سخن

 

سخنت را بگو ای ساده

 

بیارای، بیارای، بیارای

 

 که می رسد سبز خاک، سبز آب، سبز باد

 

مجالم ده به بودن، ماندن، تا تو را ذره ای باور کنم

 

بیارای، بیارای، بیارای

 

که می رسد نوبهار عشق

 

 

یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 20:30  توسط علیرضا  | 
 

لذت هستی نمودی نیست را          عاشق خود کرده بودی نیست را

                                                                                ( مثنوی.دفتر اول ۶۰۶)

من ۲ تا تصمیم بزرگ گرفتم یکی این که لاغر شم  دوم این که دیگه به هر دلیل و بی دلیل بد اخلاقی نکنم.

شماها هم اگه هر کدوم از این  ۲ تا اتفاق نیفتاد فش بدید.

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 16:2  توسط علیرضا  | 
 

سنگین سنگین به پیش می بریم

شب را و  روز را

هنوز را

.

.

.

                                                                                                             فکر کنم شاملو

حوصلم سر رفته

هوای تازه می خوام

امروز وقتی داشتم با علی خدافظی می کردم چه قدر دلم خواست

خوش به حالت علی

صدای اقاقی ها را در پس کوچه ها                   در بستر خواب تنهایی ها

صدای خسته مرغکان اسیر                             در زمستان سرد بی انتها

می رود کنار آن جاده نمناک                           آن گربه سیاه سر به هوا

می کند جست و خیز و جیغ                         سوی هویتش اینجا تا ناکجا

در چشم انداز سرد باد                                 در دو چشمش مردن پروانه ها

بقیشو ولش کن دیگه........ حوصله ندارم...............

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 19:14  توسط علیرضا  | 
 

ساملک! می خواستم امشب یه بلاگ ۶و ۸ شادِمشتی براتون بنویسم اما نشد که بشه!!! اونایی که اون عقب نشستن حال می کنن؟ اگه می کنن بقیه بلاگو نخونن پی ال زد!!!


وقتی علف به سبزی خودش وفا نمی کند             وقتی کویر لخت شده است و حیا نمی کند

دیگر چه انتظار داری از دنیا و آدمی                       وقتی که درد دلت را خدا دوا نمی کند

ای آسمان! ای ابرها! برای چه گریه می کنید           شنیده ام کسی با شماها جفا نمی کند

تمام دشت بوی تلخ تعفن گرفته است                   دیگر چمن با عطر شب بو صفا نمی کند

الله اکبر از این ریا که در صفوف می بینی                مأموم هم به امام خودش اقتدا نمی کند

وقتی از آسمان خدا سنگ بلا می بارید                 مادربزرگ بر سجاده اش دعا نمی کند

اینجا جدال خدایان ما دیدنی است                      ببین که خدای شما با خدای ما چه ها نمی کند

واضحترین تفاوتشان تنها هفت کلمه است                 که:"خدای ما مثل خدای شما ادعا نمی کند"

می پرسی این و آن کی اند و کجایند؟ آرامتر            امشب خدای ناخلف حل این معما نمی کند

رقاص زمینی را بگویید بی سبب نرقصد                  چرا که عروس آسمان او را تماشا نمی کند

بدبخت! مهر بدنامی مجنون به خود مزن                  وقتی که لیلی ات به تو اعتنا نمی کند

 

بالاخره تموم میشه!

 

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 23:10  توسط علیرضا  | 
 




رفتن

ماندن

عشق


بودن

نبودن

عشق


برای چه ای تو

رفتی و نماندی

بودی و نبودی

عشق


خیال تو

خوبی تو

بدی تو

همه تو را دوست دارم

عشق


وقتی نگاهم کردی

دستان پر مهرت را در دستانم نهادی

سخنت را عشق


صدایی را می شنوم از دور دست

که می گوید 

آری به رفتنم

و مرا به رفتن می ترساند


مرا و تو را که دید در پس کوچه های بهت زده سحرگاهان

که هیچ پرستویی و یا شاید کبوتری

آنجا را ندید


که دید مرا و تو را دست در دست هم

در راه خیس و باران زده صبح امید

که دید ما را؟


دل پر راز و رمز تو در آن سوی و در این سوی چشمانی نگران به آینده مان
بهانه هایت را به دور دست بسپار

سرت را روی سینه ام بگذار

ببین که هنوز قلبم می تپد

نفس می کشم

پرواز کن

 برای بودن

ماندن

عشق




یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 14:29  توسط علیرضا  |